تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

سکسکه قرن



سکسکه قرن  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



Powered by  MyPagerank.Net
 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 ماهی گیر ثروتمند

يك

يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از یک ماهي گير شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هرروز تعدادکمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسيد : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهي بگیری ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

پاسخ شنید: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .

بازرگان متعجب پرسید : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟

ماهي گير جواب داد: با بچه ها یم گپ می زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار می زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
قايق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قايق براي ماهيگيري خواهی داشت .

بعد شرکتی تاسیس می کنی و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي می روی و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمی می شوی .
ماهي گير پرسید : اين كار چه مدتی طول مي كشد و پاسخ شنید : حدودا بيست سال .


و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصیبت می کند.

ماهي گير پرسید : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد . به یک دهكده ي ساحلي می روی برای تفریح ماهی گیری میکنی . زمان بیشتری با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دوستانت گيتار می زني و خوش میگذراني.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد
اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط آنوشکا

 

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

 از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

 از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

 شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 

 نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

 که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

 از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

 امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

 امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

 

............................

۱ سال گذشت

باور کن...

 



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط آنوشکا

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :






 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
آموزشکده کامپیوتر
آرامش خیال _ هر جزری را مدی است
شوکران شب
سکوتی پر راز
عشق پاک
پرستوی مهاجر
ساحل درون
غریبانه (به یاد غریبی امام زمان)
افق
دست نوشته هاي يه دل
سکوت شب
آذرخشانی رو به خاموشی
ستاره دریا
داستان ، شعر و .... _ سروش
بهای عــــشــــق....مرداب تنهایی
صبح بهاری
پله پله تا معبود
قلبهای نا آرام
باران عشـــــــــق
عشق بی منتها
شعر و ادب پارسي
آرزو جون
اسمتو بگو ببین چه جونوری هستی
حرف ناگفته
عشق
هستی
کومه عشق
بوسه باران
الیکا جونم
شادی جونی
قندونک_فاطیمای عزیز
فاطیما جونم
مونای عزیز...دیاری دیگر
مــــــــــــــــارال جون
هشت بهشت
ملیکا جونی
داداش مهدی
کهکشان دل_آیــــــــــــدا جون
تنهائی های من- الـــــــــمیرا
فرشته ی عشق - آیـــــــدا جون
جهنم سرگردان
باران عشق
ورود با کفش های سياه ممنوع!
تو را من چشم در راهم

ماهی گیر ثروتمند

مهمان
" سکوت..."
خاك عاشق است
خسته ام
روزگار
یادگاری
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
می خواهم ترک کنم
عشق
مهمان مامان
سلام و پوزش
گاه
ایول خانم ها
غم تنهایی
گل و شاپرک
چند جمله ای
انسان به جای حیوان

انجمن طراحان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه